|
سولاریس
سولاریس شناخته شده ترین و پرفروش ترین کتاب استانیسلاو لم به شمار میرودکه تا کنون به زبانهای بسیاری برگردانده شده است . مایه های عمیق روانی و فلسفی این کتاب موجب متمایز شدن آن از بسیاری از آثار علمی تخیلی شده است . آندره تارکوفسکی فیلمساز روسی در سال ۱۹۷۱ فیلم سولاریس را بر اساس رمان استانیسلاو لم کارگردانی کرد . در سال ۲۰۰۲ نیز استیون سودبرگ کارگردان سوئدی فیلم دیگری بر اساس این کتاب ساخت . ادامه مطلب |+| نوشته شده توسط . . . . . در بیست و چهارم تیر 1386 و ساعت 15:50 نیمه گمشده ما
وقتی خدا سکوت می کند ؛ وقتی عشق می میرد ؛ وقتی انسان تنها می ماند و قادر به ایجاد ارتباط نیست ؛ وقتی محبت و عشق گم می شوند ؛ روابط آدمها با یکدیگر وحشتناک می شود . بنابر یک افسانه قدیمی روایت می کنند هنگامی که کودک به دنیا می آید حاضر نیست از زهدان مادر خارج شود و آن جا را بهترین مکان برای حیات خود می یابد . به او نوید می دهند که بیرون از این جا کسی منتظر تو است . نیمه دیگری که او را گم کرده ای ، کسی که تو را تکمیل می کند و به تو معنا می دهد . با این نوید کودک می آید ودر ابتدای ورود با اشک و خشم در پی آن نیمه گمشده است و سراغ او را می گیرد . این آدم تازه به دنیا آمده در مدت حیات شاید بارها به توهم یافتن نیمه دیگر ازدواج کند ، اما تا نیمه حقیقی خود را نیابد ، آرامش نمی یابد . و عشق زمینی در همین پیوند راستین متولد می شود و زندگی معنا می یابد . اگر این دو نیمه یکدیگر را نیابند ، همه عمر تنها می مانند و هرگز نمی توانند با کسی رابطه برقرار کنند . تنها می مانند ، تنها زندگی می کنند و در تنهایی می میرند . عذاب بزرگ آدمی تنهایی است . و تنها در پی جذب نیمه دیگر است تا زندگی جریان پیدا کند و نسل آینده پای گیرد . در غیر این صورت هر فرزند موجود وحشتناکی است که در ظلمت زندگی گمگشته می شود . |+| نوشته شده توسط . . . . . در شانزدهم تیر 1386 و ساعت 15:24 روح های ساده ...
گاهی بی آنکه زنم متوجه حضورم شود ، می ایستم و نگاهش می کنم . خیلی دوست دارد کنار پنجره گوشه اتاق بنشیند . گمان می کنم دارد نامه ای به مادرش می نویسد. اولین باری که پا به این اتاق گذاشت ، گفت : اوه چه زیباست ، اینجا احساس راحتی می کنم .
تنها چند روزی بود که همدیگر را می شناختیم . کنفرانس اسقف ها در تورند هایم برگزار شده بود و او هم به عنوان خبر نگار یک نشریه کلیسایی به آنجا آمده بود . ما به هنگام ناهار با هم آشنا شدیم و من درباره ی این کشیش نشین با او حرف زدم . او آنقدر به این محل علاقمند شده بود که من جسارت به خرج دادم و پیشنهاد کردم که صبح روز بعد از پایان کنفرانس به اینجا بیاییم . بین راه از او پرسیدم که آیا با من ازدواج می کند ؟ او پاسخی نداد اما وقتی وارد اتاق شد ، رو به من کرد و گفت : اوه چه زیباست . اینجا احساس راحتی می کنم . از آن به بعد با هم زندگی آرام و خوشی را در این کشیش نشین گذرانده ایم . البته ایوا درباره ی زندگی گذشته اش با من صحبت کرد . بعد از پایان دبیرستان به دانشکده رفت ، با یک دکتر نامزد شد و سالها با او زندگی کرد ، دو کتاب کوچک نوشت ، سل گرفت ، نامزدیش را به هم زد و از اسلو به شهر کوچکی در جنوب نروژ رفت و در آنجا به روزنامه نگاری پرداخت . ( کتاب کوچکی را ورق می زند ) این اولین کتاب اوست . خیلی از آن خوشم می آید . نوشته است : آدم باید زندگی کردن را یاد بگیرد . من هر روز تمرین می کنم . بزرگترین مانع کار این است که خودم را نمی شناسم ...... اگر کسی مرا آنطور که هستم دوست داشته باشد ، ممکن است بالاخره جرات کنم نگاهی به خودم بیاندازم . ( از خواندن دست می کشد ) می خواهم فقط یک بار به او بگویم که واقعا و از صمیم قلب مورد محبت من است ، اما نمی توانم این را طوری بگویم که حرفم را باور کند . نمی توانم کلمات مناسبی پیدا کنم . این فصل از " سونات پائیزی " اینگمار برگمان را بسیار دوست دارم و صمیمیت موجود در آن را می ستایم . |+| نوشته شده توسط . . . . . در دهم تیر 1386 و ساعت 2:23 نوشتن همین و تمام
یگانه وطنم نوشته است ، کلمه است . و می نویسم ، پس نمی میرم . می نویسم ، ازتن بیجان جهان می نویسم ، از هیروشیما ، ازتن بیجان عشق ، از آشویتس . نوشته منم ... منم آن کلام مکتوب . ... آن که می نویسد ، همراه تمام جهان می نویسد ، نه به تنهایی .
مارگریت دوراس |+| نوشته شده توسط . . . . . در ششم تیر 1386 و ساعت 22:56 |
|

