تبليغاتX
Welcome to Painting with words
 یادداشت های زلاتا - " زلاتا فیلیپوویچ " تاریخ نشر ۱۹۹۴

Zlata’s Diary – Zlata Filipovic , 1994

"زلاتا فیلیپوویچ " در سال ۱۹۸۰ درشهر " سارایوو " به دنیا آمد . کمی قبل از ۱۱سالگی شروع به نوشتن یادداشتهای روزانه اش کرد . یعنی مدتی قبل از آغاز جنگ در کشورش ... او در آن موقع اصلا خبر نداشت که تا شش ماه دیگر زندگی اش دستخوش چه دگرگونی عظیمی خواهد شد .

زلاتای شاد و بازیگوش زمانی که شروع به نوشتن در دفترچه اش ( می می ) کرد ، اصلا فکرش را هم نمی کرد که خانه ییلاقی آنها در خارج از شهر " سارایوو " ویران خواهد شد و دوستانش ، در حالی که در پارک مشغول بازی هستند ، کشته خواهند شد . او در آن زمان فقط به چیزهایی می اندیشید که هر دختر نوجوان اروپایی به آنها می اندیشد : موزیک پاپ ، فیلمهای سینمایی ، دوستان پسر و دختر ، اسکی بازی در کوههای مشرف به سارایوو ، گذراندن تعطیلات در ایتالیا و یا در کنار دریا و ...

در عرض چند ماه بعدی ، زلاتا می دید که دنیایش فرو ریخته است ، و نمی توانست درک کند که چرا این موضوعات این همه مهم شده است : پاکسازی قومی ، مذاکرات ژنو ، لرد اون و تقسیم بوسنیا . او فقط می توانست این را درک کند که هیچ چیز دیگر مثل سابق نیست و نخواهد بود ...

زلاتا کتابش را به خاطر تمام کودکانی نگاشته است که تجربیات تلخ جنگ ، بمباران ، ترس ، گرسنگی و مرگ را تجربه کرده اند .

یادداشتهای زلاتا را  " مرکز بین المللی صلح جهانی " در کروات منتشر کرده . این کتاب بعد از انتشار به سرعت مورد استقبال قرار گرفت و در بیش از۳۳ کشور جهان  منتشر گردید .

درست قبل از کریسمس سال ۱۹۹۳ ، یعنی چند روز بعد از چاپ یادداشتهای زلاتا در فرانسه ، به زلاتا و خانواده اش اجازه خروج از سارایوو داده شد ، و آنها سارایوو را به مقصد پاریس ترک کردند ، برای آغاز یک زندگی تازه و ...

                               . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . .

می می عزیز ،

 

مادر سر کار است . پدرم هم رفته به " زنیسا " . من از مدرسه برگشته ام و همه اش دارم فکر می کنم . عذرا امروز می رود به اتریش . او خیلی از جنگ می ترسد . هی ! من دارم درباره حرفی که خاله ملیسا توی آرایشگاه شنیده فکر می کنم . اگر آنها واقعا بخواهند سارایوو را بمباران کنند ، چی ؟ من چکار خواهم کرد .

 صفیه هم این جا است و من دارم به رادیو گوش می دهم . احساس امنیت بیشتری می کنم . مادر عقیده دارد آنچه که ملیسا توی آرایشگاه شنیده شایعه غلطی است . کاش این طور باشد !

پدر از زنیسا برگشته . خیلی پکر و گرفته بود و می گفت توی ایستگاه های قطار و اتوبوس جمعیت به طرز وحشتناکی موج می زند . انگار همه دارند از سارایوو می روند . وقایع غم انگیزی است . یعنی هستند کسانی هم که این شایعات غلط را باور می کنند . مادر ها با بچه هایشان دارند سارایوو را ترک می کنند و پدر را تنها می گذارند . یا اینکه حداقل بچه ها را روانه می کنند و خودشان می مانند . با اشک و گریه . پدر آرزو می کند کاش این مناظر را ندیده بود .

 

دوستدار تو زلاتا

شنبه ۴ آوریل ۱۹۹۲

                 - - - - - - - - - - - - - - -

می می عزیز ،

بعضی اوقات سری به اتاق ممنوع ( اتاق خطر) می زنم . یعنی اتاقی که پیانو در آن قرار دارد و با دفترچه نت خودم را سرگرم می کنم . این دفتر نت مرا به روزهای قبل از شروع جنگ می برد . " یاهورینا " ، دریا ، " کرنوتینا " ، دوستانم و خاطرات خوشی که با هم داشتیم دوباره زنده می شوند . اندوهگین می شوم و به گریه می افتم . آه خدایا آنها همه چیزم را از من گرفتند .

" میرنا " امروز می آید . بله ... !

هنوز هم آب و برق نداریم . ولی خوشبختانه گاز آمده و منزل پدر و مادر بزرگ گرم است .

زلاتای تو

چهارشنبه ۲۱ اکتبر ۱۹۹۲

 

                  - - - - - - - - - - - - - - -

 

می می عزیز ،

 

امروز اولین یا دومین روز تابستان است . بستگی دارد به اینکه چطوری نگاهش کنی . زندگی من را مجسم کن ، بدون برق ، بدون گاز ، آب ، مدرسه ای که نه هست و نه نیست ، برنج ماکارونی . در عوض یک مشت سبزی متعلق به باغچه خاله ملیسا ، گاهگاهی شیرینی ، پیانو و البته تو می می .

امروز یک توله سگ کوچولو آمده بود منزل آلما و دادو . خیلی مامانی و ناز بود . رنگش زرد بود با پاهای سفید و یک خط روی سینه اش . دماغش هم سفید بود . تسی تسی حسودیش شده بود چون تمام غذای تسی تسی را خورد . خیلی از او خوشم آمد ، کاش می شد نگه اش دارم . ولی این روزها ، اصلا عملی نیست . ما حتی برای خودمان هم غذای کافی نداریم .

 

چاو! زلاتا

شنبه ۲۶ ژوئن ۱۹۹۳

 

                 - - - - - - - - - - - - - - -

 

می می عزیز ،

 

دیروز اخبار خوش بینانه ای شنیده ام . بچه ها موافقت نامه ای را مبنی بر غیر نظامی بودن سارایوو ، در ژنو امضا کرده اند . چه می توانم بگویم ؟ که امیدوارم ولی باور نمی کنم !!؟؟ چطوری می توانم باور کنم . هر وقت چیزی را باور کردم و به چیزی امیدوار شدم ، هرگز درست از آب در نیامده است . امروز چند نفر خبرنگار ایتالیایی از من پرسیدند که عقیده ام راجع به یک سارایوو بزرگ و یک شهر آزاد چیست ؟ جوابی که به آنها دادم و پیش خود فکر می کنم این است که بچه ها فقط دارند نقش بازی می کنند و اصلا به آنها اطمینان ندارم . آن چه من می دانم فقط این است که برق نیست ، آب نیست ، غذا نیست ، مردم همینطور دارند می میرند و طولی نخواهد کشید که حتی شمع هم نخواهیم داشت . جرم و قاچاق فراوان شده روزها دارد کوتاه تر و کوتاه تر می شود . که معنی اش این است که به زودی بیشترین ترس سارایوو فرا می رسد : زمستان . حتی از فکرش هم تنم مورمور می شود .

پدر و مادر اغلب می گویند : Post nubile phoebus

 

که به زبان لاتین معنی اش این است :

بعد از آسمان ابری ، هوا آفتابی می شود . ولی چه وقت ؟؟؟؟

 

زلاتا

پنجشنبه ۱۹اوت ۱۹۹۳

|+| نوشته شده توسط . . . . . در بیستم اسفند 1387 و ساعت 1:33  
استفاده از مطالب این وبلاگ با ذکر منبع بلامانع است