|
ایماژ
" آندره تارکوفسکی " در کتاب تئوریک خود ( زمان شکل یافته ) که دیدگاه هایش را درباره هنر سینما تشریح می کند ، بارها برای روشن کردن نظریه هایش به نمونه هایی از هنرهای دیگر و به خصوص ادبیات روی می آورد . در صفحه ای از کتاب مورد اشاره ، هایکوی زیبایی را نقل می کند تا به واسطه آن ، تعبیر خود را از تصویر تبیین کند :
نه ، نه به خانه من آن ناشناس چتر به دست رفت به خانه همسایه من .
این سه سطر ، همچنان که رسم بهترین هایکو هاست ، با ایجاز مخصوص به خود و با لطافتی آغشته به اندوه – دنیایی را در نظر خواننده اش تصویر می کند . این تصویر ، روشن و مشخص و واضح است . ادعای زیادی نیست اگر بگوییم که همه خواننده ها ی این هایکو به تصویر همانند و یکسانی از آن می رسند . این تصویر از لحاظ ظاهری چنین است : سراینده در خانه اش کنار پنچره ایستاده و به بیرون می نگرد . در بیرون خانه باران می بارد . کسی در چشم انداز باران زده ی او پدیدار می شود که زیر چترش پناه گرفته و به خانه ای در همسایگی اش می رود .پنجره باید در سطحی بالاتر از خیابان یا کوچه باشد که گوینده نمی تواند چهره روشن شخص چتر در دست را ببیند . جهت حرکت او ، نخست به سوی خانه گوینده است ، ولی درست در بزنگاه اشتیاق و سرخوردگی مسیرش پیچ می خورد و به جهت دیگری می رود . آن چه در لایه های زیرین این تصویر ظاهری می گذرد ، از این قرار است : گوینده تنهاست ، دل گرفته پشت پنجره خانه اش ایستاده است . آَشکارا احساس می کنیم که مدت درازی ست که آن جا ایستاده . افسرده است ، ولی ناامید نیست بلکه پذیرا است و در حسرت رسیدن سرزده یک مهمان ناخوانده است . به همین دلیل درست به دلیل اشتیاق باطنی اش و به رغم ملال ظاهری اش است که از تغییر جهت ناشناس چتر به دست غمگین می شود . اما کینه ای از او به دل نمی گیرد . و درست به دلیل نوع حزن او و بزرگ منشی اش ، ناگهان به رغم تصویر مختصر این هایکو ، تمامی جهان را در آن احساس می کنیم . همان قدر که این هایکو دنیایش را با ناگفته ها می سازد ، جهان نیز در غیبت خود آشکار یا محسوس می شود . درباره هنر سینما نیز بارها گفته اند که اهمیت اش نه در چیزی که نشان می دهد ، بلکه در آن چه که نمی نمایاند نهفته است .
اکنون به مطلب خواندنی تارکوفسکی بپردازیم . او می نویسد : " ایماژ هنرمندانه ، منفرد و یکتاست ، حال آن که پدیدار زندگی ممکن است به کلی مبتذل باشد . در این هایکو ، فی نفسه ، رهگذری چتر به دست که او را در لحظه ای از زندگی خود دیده اید به معنی چیز تازه ای نیست ؛ او صرفا یکی از رهگذرهای شتابزده ای است که خودش را از گزند باران ، حفظ کرده ولی از لحاظ ایماژ هنرمندانه ای که مورد نظر ما است ، لحظه ای از زندگی است – که برای مولف یکتا و بی همتاست و در فرمی ثبت و ضبط شده که کامل و ساده است . همین سه سطر کافی است تا احساس حال و هوای او را به ما بدهد : تنهایی اش ، هوای گرفته و بارانی بیرون از خانه ، این انتظار بیهوده که ممکن است کسی از روی فراخوان یک اعجاز ، قدم در اقامتگاه مهجور او بگذارد . ما با تناقضی روبرو هستیم : ایماژ ، نشانه بیان حتی المقدور تمام عیاری از موضوع نمونه وار است ، در همین حال هر اندازه که ایماژ موضوع اش را کامل تر بیان می کند ، موضوع منحصر به فرد تر و اصیل تر می شود . چیز فوق العاده ای است این ایماژ ! به یک معنا ، از خود زندگی به مراتب غنی تر است ؛ شاید دقیقا به این علت که ایده ی حقیقت مطلق را تبیین می کند ... تمامی کوشش آفرینش گرانه به سوی نیل به سادگی ، به بیانی که دارای کمال سادگی است معطوف است ؛ و این به معنای دستیابی به ژرفای امر بازسازی زندگی است . اما همین ، دردبارترین بخش کار خلاقه است : یافتن کوتاه ترین راه میان چیزی که می خواهید بگویید یا بیان کنید ، و باز تولید نهایی اش در ایماژ تمام شده . تلاش در راه سادگی ، جستجوی دردناک فرمی مناسب برای حقیقتی است که فرا چنگ آورده اید . آرزوی شما توانایی دسترسی به چیزهای بزرگ و مهم از راه صرفه جویی در به کار بردن ابزار است . " |+| نوشته شده توسط . . . . . در چهارم خرداد 1388 و ساعت 19:35 |
|


